معشوق - عمر
****************************************
گفتی چرا دادی زکف آن زلف کافر کیش را اندک شکیبی داشتم گم کرده بودم خویش را
عمرم به هجران صرف شد سوی خودم دیگرمخوان شادی دم مردن بود حسرت فزا . درویش را
نوری اصفهانی
گر نه جانی . از چه در باز آمدن داری درنگ ؟ ورنه عمری . از چه در رفتن چنین داری شتاب ؟
سحاب اصفهانی
شد زلف را نصیب که بوسید پای تو عمر دراز بهر چنین کار ها خوشست
میر عطا اصفهانی
وصل تو گر در نفس آخر ست از همه عمر . آن نفسم آرزوست
آذر بیگدلی
بگذشت یار از من و از پی نرفتمش آری نمیتوان ز پی عمر رفته رفت
میرزا ابوالقاسم شیرازی
با آنکه چو عمر بیوفائی دارم همه عمر آرزویت
عذاری
سرگران از برم آن رهزن دین میگذرد حیف از این عمر گرامی که چنین میگذرد
نیاز جوشقانی
آن نیم نفس که باتو بودم سرمایه ی عمر جاودان شد
اختر بار فروشی
سیرم زعمر خود . نفسی از برم برو شاید که رفتنت سبب مردنم شود
یحیی لاهیجی
چه کوتاهست شبهای وصال دلبران یارب خدا از عمر من بر عمر این شبها بیفزاید
یوسف قزوینی
با ما نفسی بنشین کان روی نکو دیدن هم چشم کند روشن . هم عمر بیفزاید
همام تبریزی
آن پری رو از درم روزی فراز آید؟ نیاید من همی خواهم که عمر رفته باز آید. نیاید!
بر سر من سایه ای زان آفتاب افتد ؟ نیفتد در کف من دامن آن سرو ناز آید ؟ نیاید
تا نبیند آه من . برمن دلش سوزد؟ نسوزد آهن . آتش تا نبیند . در گداز آید؟ نیاید
شوریده شیرازی
حکایت از قد آن یار دلنواز کنید به این فسانه مگر عمر ما دراز کنید
زمانی
روز وصل و شب هجران تو ای صبح امید عمر کوتاه مرا ماند و امید دراز
وصال شیرازی
عمر بگذشت و شب تاریک هجر آخر نشد یا شبم کوتاه می بایست یا عمرم دراز
هلالی جغتائی
بهتر از عمر عزیز است . عزیزش دارم هر بلائی که بمن میرسد از بالایش
گر کند درنظرم جلوه قد رعنایش سر نهد مردمک دیده ی من برپایش
مشفقی
برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
بخدا کافر اگر بود به رحم آمده بود زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم
شهریار
میرود عمر گرانمایه و ما غافل از او وه که جز محنت و اندوه نشد حاصل او
جامی
ترسم که بمیرم و نبینم دگرت ای عمر عزیز بیوفائی نکنی
بیدل اصفهانی
**************************************************************
باتشکر از همه ی نازنینانم موضوع اشعار پست بعدی ( کعبه و مسجد و بتخانه و میخانه ) میباشد .